تبليغاتX
تاشقایق هست زندگی باید کرد

تاشقایق هست زندگی باید کرد

خاطرات من و غنچه هام

10ماهگی عسلکم


دخترم عشقم روزها و لحظه ها به سرعت گذشتند تا امروز از راه برسه

دخترکم امروز وارد 11 ماهگی شد

بزرگ شدی خانومی کلی کار یاد گرفتی با مامان حرف می زنی

مثل مامان اب    جوجو افت(یعنی جو جو رفت) امیر بیا من من دد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 14:44  توسط مامان امیر و شقایق  | 

7 ماهگی گلکم


عزیزم ماه گلکم ۷ ماهگیت مبارک

بزرگ شدی خانومی

این هفته مریض بودی یه سرما خوردگی سخت .خدا را شکر الان بهتری


 

 

گفته بودی که : _" چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات ، که یکدم مژه بر هم نزنی!"

_ مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

" فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:26  توسط مامان امیر و شقایق  | 

دخترکم

شقایقم روزها به سرعت می گذرند و تو مثل یه غنچه گل بزرگ و بزرگتر میشی

چند روز پیش گذاشته بودمت تو تختت بازی کنی منم به کارام برسم

یهو دلم شور زد امدم تو اتاق دیدم لبه تختت را گرفتی و بلند شدی و داشتی نق نق می کردی که بیای بیرون از تختت

من یه لحظه جا خوردم زود دوربین را برداشتن و چند تا عکس از اولین بلند شدنت گرفت

دیگه برای خودت همه جا میری درست مثل این عروسک کوکیا منم همش باید دنبالت باشم

که خدای نکرده چیزی نخوری از روی زمین یا اینکه سرت به جایی نخوره یا

جایی گیر نکنی

تازه گیا هم وقتی به دیوار یا میز می رسی یه دستت را از زمین بلند می کنی

و می خوای

میز و بگیری و بلند شی ولی چون خیلی کوچولو هستی می خوری زمین

مامان جونم انقدر عجله نداشته باش

 

دست زدن هم یاد گرفتی

بهت می گم دست دسی باباش میاد صدای کفش پاش میاد

و تو برای مامان دست میزنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:27  توسط مامان امیر و شقایق  | 

شیطونک

شقایقم عزیزم بزرگ شدی خانومی

تو این مدت کلی کارهای جدید یاد گرفتی

دیگه برای خودت ۴ دست و پا همه جا میری مامان و بابا می گی به امیر می گی اممممممم

با امیر بازی می کنی عاشق دستمال کاغذی خوردن هستی

پا تو نخور تربچه

 

فقط کافی یه جایی ببینیش با سرعت نور خودت را بهش می رسونی و با اشتهای تمام می خوریش

این ماه وزنت ۳۰۰/۷ شده بود امیدوارم غذاهای جدید را دوست داشته باشی

و تندی تپل مپل شی دخترکم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:28  توسط مامان امیر و شقایق  | 

6ماهگی گلکم

دخترکم ۶ ماهگیت مبارک

ما هنوز سیر جان هستیم.این ماه واکسن داری امیدوارم خیلی اذیت نشی

اینجا واکسنت را نمی زنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:8  توسط مامان امیر و شقایق  | 

سفر نامه یاقوت 2

ما هنوز سیرجان هستیم تو این مدت خیلی دلم می خواست اپ کنم اما اینجا سرعت اینترنت خیلی پایین

شقایق خیلی بامزه شده یه سری کلملت میگه البته غیر ارادی

مثل بابا بابا بابا اب اب اب

۴ دست و پا شدی و هی خودت را تکون می دی خیلی با نمک این کار را می کنی

دیگه سینه خیز همه جا می ری

من با حرکاتت خیلی اشنا شدم مثلا وقتی تشنه می شی کاملا منظورت را می فهمم

خیلی خوردنی شدی بامزه اما هنوز خوب شیر نمی خوری .اما خدا را شکر سوپ خیلی دوست داری

خدا کنه وزنت بالا رفته باشه

هفته دیگه بر می گردیم تهران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:19  توسط مامان امیر و شقایق  | 

سفر نامه یاقوت

شنبه چون بابا روزه بود بعد از اذان حرکت کردیم به سمت یزد و شقایقم اولین مسافرت زمینی شو شروع کرد
توی راه یه کم خوابید یه کم نق نق کرد یه کم هم با امیر بازی کرد و برای اولین بار با اشتیاق تمام حریره بادومش را خورد .و اینگونه من شدم یه مامان شنگول منگول

ساعت 7 ما رسیدیم یزد و یه راست رفتیم هتل دوش گرفتیم لباس عوض کردیم و بعدش رفتیم باغ مشیر الممالک برای شام به امیر خیلی خوش گذشت چون خیلی گشنش شده بود .
بعد شام هم یه چرخ کوچیک توی شهر زدیم و برگشتیم هتل برای لالالا
صبح من و امیر رفتیم پایین برای صبحانه خوردن وقتی برگشتیم بالا دیدم بابایی داره باهات بازی می کنه (دست بابایی درد نکنه)

 
بعد از جمع و جور کردن وسایل به سمت سیر جان حرکت کردیم
مامان جونم فکر کنم خسته شده بودی چون خیلی نق ق کردی با هیچ چیز هم اروم نمی شدی
ظهر رسیدیم سیرجان و بالاخره به خانه بابایی رسیدیمممممممممممممممممممممممم
و بدین صورت ما 1000 کیلومتر را پشت سر گذاشتیم
وامااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سیرجان
شهری خوب تمییز و بزرگ خیلی نگرا ن بودم اما خدا را شکر شهر خیلی خوبی
همون جوری که بابا یی گفته بود همه چیز داره و من مشکلی ندارم
هوا هم خیلی خنک و خوبه من صبحها وقتی بابایی و امیر میرن سر کار باتو میرم پیاده روی
شقایقم از این پیاده روی صبحگاهانه خیلی خوشش میاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:17  توسط مامان امیر و شقایق  | 

5 ماهگی گلکم

دخترکم 5 ماهگیت مبارک

ناز گلم قند عسلم زمان مثل برق و باد گذشت و تو وارد 6 ماهگی شدی

این مدت با بودن تو حس نکردم زمان جه زود داره می گذره تو شدی  عمرم نفسم عشقم


glitter-graphics.com

خیلی شیرین شدی هر روز یه کار جدید می کنی .عاشق دستمال کاغذی هستی تا میدم دستت همشو باره بوره می کنی و لذت می بری جالبه که تو دهنت نمی کنی .البته مامان خیلی حواسش هست که خدای نکرده یهو هوس نکنی دستمال بخوری

 امیر حسین را صدا می کنی تاباهات باری کنه امیر را کاملا می شناسی

بهش می گی اوو اوووووووووو اوووووووووووووو

عاشق بازی کردن عاشق خوردن هر چی که دم دستت باشه به شدت لثه هات می خوارن

عاشق گرفتن پاهات و باهاشون بازی کردن مخصوصا اگه جوراب رنگی پات کنم

عاشق تلوزیون دیدنی برنامه خاله شادونه را خیلی دوست داری

غریبگی کردن اخم کردن به غریبه ها وقتب بغل مامان هستی خودت را سفت بهم می چسبونی

وقتی از یه چیزی خوشت میاد ذوق می کنی پاهای کوچولوت را محکم میکوبی زمین

و............................... 

Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط مامان امیر و شقایق  | 

مهمانی خدا

پسرکم عسلکم امروز برای اولین بار روزه کامل گرفته.و به مهمانی خدا رفت

مامانی حتما برات سخت بوده اما اصلا به روی خودت نیوردی

خیلی صبوری کردی

مامان خیلی نگرانت بود از یه طرف دلم می خواست روزه کله گنجشکی بگیری

از طرف دیگه وقتی این همه شوق و اشتیاقت را می دیدم برای کامل گرفتن هیچی بهت نگفتم

ظهرهم هر کاری کردم نخوابیدی

مامان روزهات قبول و التماس دعا

امیدوارم همیشه در پناه حق سالم و صالح باشی گلکم

دم افطار ازت خواستم برای همه دعا کنی تو هم تند تند دعا می کردی برای همه دقتی دعا هات تموم شد زود شیر کاکایو خوردی اصلا حواست نبود چند ثانیه تا اذان مونده

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:18  توسط مامان امیر و شقایق  | 

شیرین کاری ها


Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]

دخترم مامانی هر روز دیگه می تونم بزرگ شدنت را حس کنم .

هر روز یه کار جدید می کنی و با شیرین کارهات همه را می خندونی

خیلی خانومی مخصوصا موقع خوایب عادت کردی سر جات با یه رو انداز که بغلش می کنی بخوابی .تا خوابت می بره دمر می شی و رو شکم می خوابی مثل فرشتها

تا غریبه می بینی خودت را به من می چشبونیمن از این کارت خیلی خوشم میاد احساس می کنم فقط دلت منو می خواد 

در ضمن خیلی هم خوش خنده هستی با اسباب بازی هات بازی می کنیالبته بیشتر می کنی تو دهنت همچین با اشتیاق می خوریشون که بعضی وقتها دلم نمیاد از دهنت بکشم بیرون

همچنان لثه هات می خوارن و دوست داری همه چیز را گاز بگیری .

الان که دارم می نویسم حس مس کنم همه وجودم از عشقت پر شده خدایا ممنوننننننننننننننننننن


glitter-graphics.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط مامان امیر و شقایق  | 

نگرانی های مادرانه

شقایقم دیروز عمو محمد زنگ زد حالت را بپرس وقتی فهمید خون دماغ کردی خیلی نگران شد

و بهم گفت زود ببرش پیش دکتر باهوش متخصص اطفال و فوق تخصص خون داره

منم زود بردمت بیمارستان دکی بعد از معاینه کردنت برات کلی ازمایش خون نوشت 

وقتی رفتم برای ازمایش از بغلم نمی رفتی بغل خانوم پرستار خودت را چسبونده بودی به من انگار فهمیده بودی می خوان ازت خون بگیرن

خدا را شکر پرستار خیلی مهربون ازت خون گرفت اما خیلی گریه کردی وترسیدی

منم به زور جلوی اشکهامو گرفته بودم

جواب ازمایشت 2 ساعت بعد حاضر می شد من تو این 2 ساعت مردم و زنده شدم

همش با خودم فکر می کردم چرا انقدر نا شکیبا شدم مگه من مادر نیستم مگه شکیبا بودن لازمه مادر بودن نیست

شاید برای اولین بار بود که انقدر حس مادرانه به من نزدیک شده بود 

توی این 2 ساعت خیلی چیزا یاد گرفتم.اگه بخوام درستر بگم باید بگم گلکم از وقتی تو تو بطن من شکل گرفتی

من خیلی چیزا یاد گرفتم و مهمترینش صبورییییییییییییییییییییییی

امیر پسرم ممنون از خوب بودنت سالم بودنت و اینکه این مدت همه کارهاتو خودت انجتم میدی

ببخشید مامان جون این چند وقته بارها تو خونه تنها موندی تا من به کارهای شقایق برسم

خدا یا شاکرتم جواب ازمایشهای گلکم خوب بود

خدایا به رحمانیتت قسم تمام نی نیهای مریض را شفا بده.من دیروز تو بیمارستان چیزهایی دیدم که لازم دیدن حتما سجده شکر به جا بیارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:49  توسط مامان امیر و شقایق  | 

یه روز بد

شقایقم امروز خیلی ترسیدم 

صبح داشتم بهت سرلاک می دادم یهو تو خون دماغ شدی از ترس داشتم سکته می کردم نمد دونستم چی کار کنم

تندی رفتم دست و صورتت و شستم خوناتو پاک کردم خودتم خیلی ترسیدی

اصلا دلت نمی خواد از بغل من بیای پایین دیگه هم هیچی نخوردی

می ترسی دهنت را باز کنی

دعا دعا می کنم دیگه این اتفاق برات نیوفته

الان بعد از چند ساعت که همش گریه کردی خوابیدی مثل یه فرشته کوچولو

می دونم خیلی گشنه هستی خدا کنه وقتی از خواب بلند شدی شیرت را بخوری و یادت رفته باشه چه اتفاقی صبح افتاده 

امروز امیر مسابقه شنا داشت بین چند استان امیرچهارم  شد هر چند من ازش بیشتر از این انتظار دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:30  توسط مامان امیر و شقایق  | 

درد ودل

مدتیه اعصاب درست وحسابی ندارم نمیدونم فکر میکنم یه چیزایی برام حل نشده وفقط رفته زیر لایه های زیری ذهن وگهگداری از اون زیر میرا میاد بیرون وچنون تازه ودردناکه که حسابی بهم میریزم !این بار همش خواستم بی توجهی کنم وبه قول معروف به این حس های منفی رو ندم ولی اون پرروتر از این حرفاست گویا !پذیرش وقبول موقعیت قسمت مهمی از حل مشکله وقتی یه سری شرایط درحال حاضر تغییرناپذیره واز حیطه قدرت آدم خارجه با سربه درودیوار کوبیدن فقط انرژی هرز میره ومشکل هم سرجاش باقی مونده و الکی با این کارا کلی از چیزای مثبتی هم که آدم داشته میره زیر سایه انرژی منفی و...حالا این داستان این مدت من بود 

شقایقم امروزپاهاشو کشف کرده از صبح کارش شده هی پاهاشو می گیره و ذوق می کنه

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:33  توسط مامان امیر و شقایق  | 

4 ماهگی

دخترکم 4 ماهگیت مبارک


glitter-graphics.com

دیروز رفتیم دکی برات غذای کمکی شروع کرد صبح بهت سرلاک دادم فکر کنم خوشت اومد.

وزن اضافه نکردی مامان خیلی ناراحت شدامیدوارم با غذای کمکی زود زود تپل مپل شیییییییی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:1  توسط مامان امیر و شقایق  | 

دلتنگی

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد

 هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده


در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

ddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddddd


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:39  توسط مامان امیر و شقایق  | 

بی حوصلگی

چند روز حوصله هیچ کاری رو ندارم احساس می کنم تمام انرزیم تموم شده

نمددونم شاید بخاطر اینه که از خودم دور شدم دیگه فرصتی نیست برای پیچک تنهاییام

شاید به خاطر ناز گلکم باشه احساس می کنم وزن نمی گیری و این منو نگران می کنه

می ترسم خدای نکرده مشکلی باشه که شقایقم توپول نمی شه

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.

.............................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:5  توسط مامان امیر و شقایق  | 

شازده کوچولوی من

امیر عشق من

 چند وقت مامان فرصت نکرده بغلت کنه و بگه که جقدر دوست داره

این روزا برای خیلی از کارها وقت کم می یارم و از این بابت خیلی ناراحت هستم

مامانی تو همیشه برای من بهترین و بزرگترینی

دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:53  توسط مامان امیر و شقایق  | 

تصمیم کبری

از امروز تصمیم گرفتم یه کم سرو سامون بدم به همه چیز

اول از همه به خودم می خوام تو ۴ ماه وزنم برگردونم سر جاش من یک با تونستم اینبار هم می تونم

دیروز رفتیم دماند یه سر هم زدیم به باغ مامانی اولین باری بود که تو باغ دیدی

امیدوارم من و بابایی بتونیم جای خوبی برای تو و امیر اونجا بسازیم

جایی برای اسایش و ارامش و سکوت

جایی که هر وقت گم شدی تو هیاهی شهر و خودت را گم کردی بتونی بیدا کنی خودت

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:31  توسط مامان امیر و شقایق  | 

فرشته کوچلوی من

این عکس ۴۰ روزگی شقایق تو مشهد گرفتیم

مامانی درست شبیهه عروسک هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:7  توسط مامان امیر و شقایق  | 

شقایقم

امروز پا گشای مروارید بود دخملکم کل مهمونی خانم بود مامانش ناراحت نکرد

خیلی بهمون خوش گذشت

بعد مهمونی گذاشتمت رو زمین که خستگیت در بره که دیدممممممممممممم

برگشتی

از خوشحالی من جیغ زدم بابا و عمه زری ترسیدن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:26  توسط مامان امیر و شقایق  | 

خنده های دخترم

شقایق برای اولین بار قهقهه زد.

 خیلی سعی کردم ازش عکس بگیرم ولی مشکل اینجاست که تا دوربین رو میبینه دیگه نمیخنده.

در ضمن امیر و شقایق با هم نشستند و کارتون شنل قرمزی را تا ته دیدند.

شقایق دو روزه باز خوب شیر نمیخوره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:44  توسط مامان امیر و شقایق  | 

دکی جون

شقایق را دیروز بردم دکییییییییییییییییییی

خدا را شکر وزنش خوب شده بود 5/500

یه دست یه هورا برای خودم که 2 هفته تلاش شبانه روزیم جواب داد

امیدوارم همیشه بچه هام سالم باشن 

لباس دخملم هم دوختم تموم شد تو اولین فرصت عکسش می زارم

شقایق دخترم دوست دارم

2 هفته دیگه دوباره باید بریم دکی خدا کنه تا اون موقع 6 کیلو بشی مامانی

Love  Graphics

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:47  توسط مامان امیر و شقایق  | 

بابایی روزت مبارک

امروز دخترکم با خنده هاش بهترین هدیه را به باباش داد 

خداوند در ذات من ،نا آموخته بسيار رازها نهفته است: 

كه پدر يعني آغوشي به اندازه يك دنيا، بزرگ و پر از عشق و نياز... 

پدر يعني نفس هاي خوشبو و صداي آرام و آمرانه.... 

پدر يعني جستن آرزوهاي كوچك در آينده اي بزرگ... 

پدر يعني عاشقانه ترين نگاه دنيا به بي تجربه ترين چشمها... 

پدر يعني دائما تلاش و دويدن براي فرصت خواب كوچك و نازك فرزند... 

پدر يعني بزرگترين تكه قلب من، يعني عشق... 

پدر يعني دستي بزرگ براي تكيه گاه قدمهاي كوچك و لرزان من... 

پدر يعني بوسه اي چسبناك به شيريني عسل با طعم خستگي...
بابایی روزت مبارک

دیروز شقایق را بردم سونو برای رفلاکس معدهاش خدا را شکر چیزی نبود خدا کنه جواب ازمایش عفونت ادرارش هم چیزی نباشه

و دخترم هر چه زودتر به اشتها بیاد

دلم می خواد زود تپل مپل شی عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:26  توسط مامان امیر و شقایق  | 

دخترکم

شقایق جان چند وقت چوب شیر نمی خوری مامان خیلی نگرانت

الان داری فیلم می بینی  علاقه خاصی به تلویزیون داری

تازه گیها خیلی بازی گوش شدی هر روز یه کار جدید می کنی هر کی باهات حرف می زنه صداش می کنی

l


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:9  توسط مامان امیر و شقایق  | 

تولد

دخترکم 8/1/88 به دنیا اومد و با لبخندش خستگی 9 ماه استراحت مطلق منو به در کرد

با وزن 3500وقد50

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:7  توسط مامان امیر و شقایق  | 

شقایق

خیلی دلم می خواد اولین نوشتمو با یاد خدا و شاکر بودنم از او شروع کنم

و اینکه بگم شقایقم برای رسیدن به تو خیلی سختی کشیدم و از خیلی چیزا گذشتم

عاشقتم دخترم

خدایا ممنونم بار دیگه لذت مادر شدن را بهم چشوندی


glitter-graphics.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:36  توسط مامان امیر و شقایق  |